تبليغاتX
Payk motory


Payk motory


همیشه برای تسلیم شدن زود است((نورمن وینسنت پیل))

سفر به جنوب(1)

یاد سفری که  عید سال پیش به جنوب کشور و  جزایر ایرانی خلیج فارس مانند قشم و هرمز و هنگام و از جمله کیش داشتم و امسال هم به احتمال زیاد اگر با پرایدی که ثبت نام کردیم رو به موقع تحویل بدهند تا قبل از عید سری به جنوب کشور خواهم زد .

تقریبا بهمن ماه سال 86 بود که یکدفعه به سرم زد که سری به جنوب کشور بزنم و در اینجا هر کسی برای تفریح بخواهد برود سفر ,اولین جایی که به نظرش می رسد ,خطه سرسبز شمال است ولی آدم مگر چقدر می تواند به شمال برود و برای من یکی که دو سال و نیم مشغول تحصیل در دانشگاه شمال بودم ,دیگر تکراری شده است و دیگر صفایی ندارد .

خوب اون موقع و حتی الان دورترین جایی که رفته بودم استان خوزستان بود و اونجا هم فک  و فامیل داریم

داشتم می گفتم

خلاصه قراربراین شد که با چند تا از بچه های شرکت به اتفاق هم بیایم  به جنوب ,که هماهنگی برای جا و مکان و بلیط و غیره به عهده من بود,راستش بلیط  هواپیما برای ما گرون بود وتازه گیرهم نمی آمد, بلیط قطار هم که دی ماه پیش فروش شده بود و اصلا نباید حرفش رو زد و قرار شد که با اتوبوس به بندرعباس بیایم و فقط به دیدن از جزیره قشم بسنده کنیم و دور جزیره کیش رو به خاطر هزینه هاش خط بکشیم .

خلاصه از توی اینترنت جاهای دیدنی قشم و بندر عباس رو و هتل و مسافرخونه هاش رو در آوردم و به تک تک اونها برای رزرو جا زنگ زدم ,ولی متاسفانه همه اونها پرشده بود و حتی یک تخت خالی هم نداشتند و بقیه جاها برای من گرون بود و اگر خودم بود عیبی نداشت ولی چون چند نفر دیگه هم بودند و ممکن بود که قبول نکنند
,خوب به همین خاطر دیگه نمی شد  روش مانور داد.

خلاصه به چند نفری که قرار شده بود باهم برویم موضوع رو گفتم و همشون جا زدند و منصرف شدند

خوب حالا من باید چی کار می کردم و آیا من هم باید سفرم رو لغو می کردم ؟ولی

                                                                                نه!!!

من تصمیم رو گرفته بودم و گفتم بادا باد و هر چی شد شد ! و فوقش میرم کنار ساحل می خوابم و از این که دیگه بدتر نیست و خلاصه بلیط بچه ها رو کنسل کردم  و بار و بندیل ام رو بستم و روز دوم عید سال 1387 بود و ساعت  دو ظهر بود که از مشهد حرکت کردم به سوی بندرعیاس .شاید برای خیلی ها خوب خیلی عادی باشه و بگه خوب بابا کره مریخ که نمی خواستی بری ,ولی خوب شمارو نمی دونم که مال کدام شهر ایران هستید ولی فکرشو بکنید که می خواید برید یک شهری و هیچکی رو هم نمی شناسیدو اون هم تک و تنها (خوب البته من یک دوست نصف و نیمه بندرعیاسی می شناختم ,که مارو قال گذاشت )

خلاصه حدود تقریبا 22ساعت توی راه بودیم و از شهرهای مختلفی گذشتیم و بگذریم از این که چه ماجرایی در نیمه شب سردی و سط صحرای طبس برای اتوبوس افتاد و خراب شد و بقیه ماجرا.

خلاصه ساعت فکر کنم 12 ظهر روز بعد بود که به بندرعباس و پایانه گلشهر رسیدم و نمی دونید که چه حس غریبانه ایی بود وقتی که پاهام رو از اتوبوس پائین گذاشتم و واقعا گیج شده بودم و نمی دونستم که به کدوم طرف برم و این رو هم بگم که این دوست که از طریق اینترنت و تلفنی رو هم که در داخل وبلاگش گذاشته بودم هم مارو کلا تا آخر سرکار گذاشت و من بیشتر روی حساب اون جرات پیدا کردم و این همه مسافت رو اومدم و در آخرین تماسی که باهاش در اتوبوس داشتم ,وقتی وفهمید که من دارم راست راسی میام شهرشون گفت :که من به یک عروسی دعوت شدم و تا یک هفته دیگه بندرعباس نمیام (راست و دروغش با خودش)و من گفتم: من نمی خوام بابا خونتون کنگر بخورم و لنگر بندازم و  لااقل   دو جا معرفی کن که برم اونجا استراحت کنم و واقعا توی اتوبوس تنم له و لورده شده بود که همش می گفت :چی ؟چی؟من هم بهش می گفتم بابا من انگلیسی که باهات صحبت نمی کنم که !!!که از آخر گفت من جایی رو نمی شناسم ونمی دونم و من گفتم :عیب نداره ولی همه از خونگرمی بچه های جنوب صحبت می کنند و تلفن رو قطع کردم و به کنار ساحل خلیج فارس که نزدیک همون ترمینال گلشهر بندرعباس هست رفتم و روی ساحل نمناک اونجا نشستم و چشم به کشتی و لنج های دور دست انداختم و پیش خودم فکر می کردم که چی کار کنم؟

دیگه دستام خسته شد اینقدر تایپ کردم ,بقیش رو انشالله در پست بعدی می نویسم.

نویسنده: سیاوش ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀

می‌دونید كارتن‌هایی كه دوست داشتیم عاقبتشون چی شد؟
آقای سکسکه عمل کرده, میره سر کار و میاد و زندگیشو می کنه!
الفی دیگه از هیچی نمی ترسه!
آلیس, شوهر کرده, دو تا بچه ام داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان 50 متری ساده,
آن شرلی! ارایشگر معروفی شده تو جردن و چند تا محله بالا شهر شعبه زده حسابی جیب مردم و خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی....
ای کیو سان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!
بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوزم خوابه!
پت پستچی بازنشسته شده و الانم تو خونه سالمندان منتظر مرگشه!
بنر رو یادته؟ پوستشو تو خیابون منوچهری 30 تومن می فروختن!
بالتازار و زبل خان آلزایمر گرفتن.
دامبو ، پلنگ صورتی, پسر شجاع, خانوم کوچولو, شیپورچی, یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!
تام سایر حسابی با کلاس شده و موهاشو مدل جوجه تیغی درس میکنه!
تام و جری دوتا دوست صمیمی شدن!
تن تن تو یه روزنامه خبرنگار بود, الان تو زندانه!(لابد به جرم آزادی اندیشه!!)
میگن خاله ریزه رفته مکه و حاج خانوم شده, تو مجالس زنونه روضه می خونه و خرج زندگی خودشو شوهر معلولشو ازین راه در می آره! قاشق سحر آمیز و جنگلی ام دیگه تو کار نیست!
جیمبو رو از رده خارج کردن(اینو دقیقن نمی دونم, شایدم اجاره دادنش به ایران ایر!!)
چوبین خیلی وقته که مادرش و پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!
حنا خانوم دکتر شده, مادرشم از آلمان برگشته کنارش!
خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون, اونجا یه برج 1000 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)
خانواده دکتر ارنست همسایه مونن, هر سه تا بچه اش رفتن, زن دکتر خیلی مریضه!
رابین هود رو تو اسلام شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته دیگه اعدامش می کنن!
سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن, خوب که چی؟!
کایوت, بالاخره رود رانر رو گرفت ولی از شانس بدش ! آنفولانزای مرغی گرفت و... اونم مرد!
هیشکی نفهمید گالیور عاشق فلورتیشیاست!
لوک خوش شانس ساقی محله مونه!
مارکو پولو تو میدون راه آهن یه میوه فروشی زده - میگن کارش خیلی گرفته!-
گربه سگ عمل کردن و جدا شدن!
ملوان زبل تو کار قاچاق آدمه!
آقای پتی بل تو میدون شوش یه بنکدار کله گندس!
معاون کلانتر ارتقای شغلی پیدا کرده, داره میشه رئیس پلیس!
آقای نجار مرده و از وروجکم خبری نیست!
پت و مت حالا دیگه دوتا آقای مهندسن!
هایدی یه پزشک ماهر شده و چشمای مادر بزرگ و عمل کرد
نل افسردگیش خوب شد و داستان زندگیشو به زودی چاپ میکنه!
راستی بابا لنگ دراز هپاتیت C داره... واسش دعا کنید!
بلفی و لی لی بیت رو با همدیگه گرفتن و سنگسار شون کردن!
دادلی دورایت دو ساله که رئیس جمهور شده.!!!

نویسنده: سیاوش ׀ تاریخ: جمعه سیزدهم آذر 1388 ׀ موضوع: ׀